همین که تو میدانــی

" دوستت دارم"

کافیست...

بگذار خفه کند خودش را

دنیا ...



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 | 6:12 | نویسنده : دلداده |

شب و روزم گذشت به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او

نه سلامم سلام، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو

دل اگر نشکند به چه ارزد نماز
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو

نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب‌حال، نه یکی گفت‌وگو

نه به خود آمدم، نه ز خود می‌روم
نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو

همه جا زمزمه است، همه جا همهمه است
همه جا «لاشریک... » همه جا «وحده... »

نبرد غیر اشک، دل ما را به راه
نکند غیر آه، دل ما را رفو

نشوی تا حزین هله با مِی نشین
هله سر کن غزل، هله تر کن گلو

به سر آمد اجل، نسرودم غزل
همه‌اش هوی و های، همه‌اش های و هو

هله امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من، که دلم مال او

هله از جانِ جان، چه نوشتی؟ بخوان !
هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو !

بِبَریدم به دوش، به کوی می‌فروش
که شرابم شراب، که سبویم سبو



تاريخ : شنبه چهارم خرداد 1392 | 11:44 | نویسنده : دلداده |

درین محاکمه تفهیم اتهام ام کن

سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن

اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،

تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من

بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...

اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم

تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

 



تاريخ : شنبه چهارم خرداد 1392 | 11:16 | نویسنده : دلداده |

 

 

فرض کنید راننده اتوبوس برقی اید. در ایستگاه اول 6 نفر وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر بیرون می روند و 5 نفر سوار می شوند. راننده چند سال دارد؟

  پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، 3 تا از آنها در شرف پروازند ، حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می ماند؟

  چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی حضرت موسی برده شد؟

  شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی ، 60 درجه و طرف دیگر 30 درجه است ، خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته است. تخم به کدام سمت پرت میشود؟

  این سوال حقوقی است. هواپیمایی از ایران به سمت ترکیه در حرکت است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها را کجا دفن می کنند؟

  من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30 تومان می شود ، اما یکی از آنها نباید 25 تومانی باشد چطور؟



تاريخ : شنبه چهارم خرداد 1392 | 10:52 | نویسنده : دلداده |

ضد حق طرح جنون را رد مکن

راه این دیوانگان را سد نکن

این پدیده شاهکار زینب است

سر شکستن راهکار زینب است

عشق یعنی سر شکستن با قمه

گریه کردن بر حسین فاطمه

عشق یعنی هیت و سینه زنی

صبح عاشورا سرت را بشکنی



تاريخ : شنبه چهارم خرداد 1392 | 9:53 | نویسنده : دلداده |

 

خیلی وقته دلم تنگ شده واسه کسی که بهش بگم :

7 صبح اگه بیدار بودی بیدارم کن !

اگه رفتم پشت خطش قطع کنه و بگه : جونم ....

اگه باهاش قرار گذاشتم زودتر از من بیاد ،

یواشکی از تلفن خونه بزنگه بهم !

دوستاشو بپیچونه بخاطر من ....

منو با تنهاییام ؛ تنها نذاره !

خیلی وقته دلم تنگ شده ...



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 18:5 | نویسنده : دلداده |

پسرکی از مادرش پرسید:  مادر چراگریه می کنی ؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!

پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟

پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.

یک بار در خواب دید که دارد با  خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، و به کار ادامه دهد.به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق ورزد ؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.

این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.

 



تاريخ : یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 | 10:33 | نویسنده : دلداده |

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام
باز هم یاد تـــــــو ماند و من و دیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت کـــــه دریا باشم
مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب دیدم کــه تو می آمدی و دل می رفت
محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:

یک نفر مثل پـــــری یک دو نظر آمد و رفت
با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد
باز دنبال جگر گوشه ی مــردم افتاد

“آخــــــرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد
یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد”

تا غــزل هست دل غمزده ات مال من است
من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

“آی تو، تو کـــــه فریب من و چشمان منی
تو که گندم، تو که حوا، تو که شیطان منی

تو که ویران من بی خبر از خود شده ای
تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای”

در نگــــــــــــــاه تو که پیوند زد اندوه مرا
چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا

ای دلت پولک گلنـــــــــار؛ سپیدار قدت
چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟

چند روزی شده ام محرمت ایلاتی مــن
آخرش سهم دلم شد غمت ایلاتی من



تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 | 17:35 | نویسنده : دلداده |

نمی‌میرد دلی کز  عشق می‌گوید
و دستانی که در قلبی، نهال مهر می‌کارد

نمی‌خوابد دو چشم عاشق نور و طلوع روشن فردا
و خاموشی ندارد، آن لبان آشنا، با ذکر خوبی‌ها

نخواهد مُرد آن قلبی که در آن عشق جاوید است

تو می‌مانی
در آواز پرستوهای آزاد و رها
آن سوی هر دیوار

تو می‌خوانی
بهاران با ترنم‌های هر باران

تو می‌بینی
گل زیبای باورهای نابت، غنچه خواهد کرد
نهال پاک ایمانت، دوباره سبز خواهد شد
نسیم صبح،
عطر آن سلام مهربانت هدیه خواهد داد
و با امواج دریا
بوسه بر دستان ساحل میزنی با عشق

تو را با مرگ کاری نیست
تو ، خاموشی نخواهی یافت

الهی روح زیبا در بدن داری
تو نامیرای جاویدی

تو در هر شعله می‌مانی
تو در هر کوچه باغ عاشقی
با مهر می‌خوانی
و آواز تو را
حتی سکوتت را
لبان مردمان شهر، می‌بوسد

دوباره عشق می‌جوشد
تو چون نوری
سیاهی می‌رود،
اما تو می‌مانی...



تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 | 11:25 | نویسنده : دلداده |

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست 
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست
 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک 
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
 

این قافله از قافله سالار خراب است 
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست
 

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش 
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
 

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما 
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست
 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است 
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست
 

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است 
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست
 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است 
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست



تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 | 11:23 | نویسنده : دلداده |

 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمی شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی ز پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلق‌اند
این شعر مدتی ست که کامل نمی‌شود



تاريخ : شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 | 11:21 | نویسنده : دلداده |

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

 



تاريخ : دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 | 23:40 | نویسنده : دلداده |

مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می كرد و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .

یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان رساند و او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام نخوردند . دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :

"چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش كه از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره "



 



تاريخ : دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 | 23:34 | نویسنده : دلداده |

دختر باش!
دخترونه ناز کن!
دخترونه فکر کن!
دخترونه احساس کن!
دخترونه استدلال کن!
دخترونه زندگی کن!
اما بدون غم رو به اشتباه توی فرهنگ دخترونه ی تو جا دادن!
عاشق شو، که زندگی کنی!
یک عمر، زندگی کنی!
اما حواست باشه،
با حسای الکی که این روزا به عشق تعبیر می شه،
به زندگیت کوچکترین خدشه ای وارد نکنی!
دختر باش، و افتخار کن که دختری.



تاريخ : یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 | 20:48 | نویسنده : دلداده |

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
 بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
 نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
 بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
 کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
 خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
 چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
 خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
 خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
 خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
 که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
 خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
 تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره 



تاريخ : یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 | 10:12 | نویسنده : دلداده |

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد


وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

 

 



تاريخ : یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 | 10:9 | نویسنده : دلداده |


تاريخ : سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 | 9:38 | نویسنده : دلداده |

نه شاعرم تا بتونم واسه نگاهت غزل بگم

نه قادرم تا بتونم واسه چشات قصد بگم

فقط اینو خوب میدونم تا زنده ام تا جون دارم دوست دارم ...



تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 16:37 | نویسنده : دلداده |

از عشق مکن شکوه که جای گله ای نیست

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز

بین من و خورشید دگر فاصله ای نیست

 

غمدیده ترین عابر این خاک منم من

جز بارش خون چشم مرا مشغله ای نیست

 

در خانه ام آواز سکوت است ، خدایا

مانند کویری که در آن قافله ای نیست

 

می خواستم از درد بگوییم ولی افسوس

در دسترس هیچکسی حوصله ای نیست

 

شرمنده ام از روی شما بد غزلی شد

هرچند از این ذهن پریشان گله ای نیست



تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 13:12 | نویسنده : دلداده |

اما تو بگو «دوستي» ما به چه قيمت؟

امروز به اين قيمت، فردا به چه قيمت؟


ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ

این حسرت دریاست تماشا به چه قيمت


يك عمر جدايي به هواي نفسي وصل

گيرم كه جوان گشت زليخا به چه قيمت


از مضحكه دشمن تا سرزنش دوست

تاوان تو را مي‌دهم اما به چه قيمت


مقصود اگر از ديدن دنيا فقط اين بود

ديديم، ولي ديدن دنيا به چه قيمت

تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 12:48 | نویسنده : دلداده |

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست
 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست
 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست
 

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست
 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست



تاريخ : شنبه سی و یکم فروردین 1392 | 12:33 | نویسنده : دلداده |

 برایم کــَـف زدند
در آغوشـَـم گرفتند
تایید و تشویقــَـم کردند ..

که آخــر فرامــ.ــوشت کــردم
دیگر تا ابـ.َـد بر لـَـبانم لبخنــدی

تــَـصنعـی مهمـان است

اما بیــن ِ خــودمـان باشــد ، هنــوز

تنهـــا دلـبـَـرکــَـم تـُـو هسـتــی



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 | 18:22 | نویسنده : دلداده |

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم

 

تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی

 

طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

 

هر صبح ،بی صبحانه از خود می زنم بیرون

 

 هرشب کنار سفره ،بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر

 می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی...خوابم نمی گیرد

 

 وقتی نمی بوسی مرا...با "قرص" می خوابم...!



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 | 17:59 | نویسنده : دلداده |

او با ایجاد یک صحنه وحشت آور از تصادف و مرگ خودش به دنبال جواب این سوال بود که آیا دختر مورد علاقه‌اش واقعا عاشقش است و حاضر است تا لحظه مرگ او را دوست بدارد.شاید همه مرد‌ها دوست دارند بدانند آیا فرد مورد علاقه‌شان تا لحظه مرگ دوستشان دارد یا نه و یا اینکه در لحظه مرگ آن‌ها چه عکس العملی خواهد داشت، اما این آقا برای فهمیدن این مسئله کمی زیاده روی کرده است و باعث ترس عروس خانم شده است.او با ایجاد یک صحنه وحشت آور از تصادف و مرگ خودش به دنبال جواب این سوال بود که آیا دختر مورد علاقه‌اش واقعا عاشقش است و حاضر است تا لحظه مرگ او را دوست بدارد.(الکسی) ۳۰ ساله اهل روسیه است، او برای عملی کردن طرحش یک کارگردان و یک گریمور حرفه‌ای ویک مسئول جلوه‌های ویژه استخدام کرد تا سناریوی او را بسازند، (الکسی) طوری وانمود کرد تا دختر مورد علاقه‌اش احساس کند وی واقعا «در اثر تصادف مرده است.این نقشه باموفقیت اجرا شد اگرچه این دختر خانم که ایرانا نام دارد بعد از فهمیدن دروغی بودن این مسئله گفت دوست دارد خودش الکسی را بکشد.ایرانا می‌گوید: آن روز الکسی به من گفت کار مهمی با من دارد و جایی را برای قرارملاقات در نظر گرفت. وقتی به آن محل رسیدم با صحنه‌ای وحشتناک از دود و تصادف وآمبولانس و حضور جمعیت روبرو شدم که مرا ترساند. وقتی جلو‌تر رفتم (الکسی) را دیدمکه غرق در خون روی زمین افتاده است. قلبم به طرز وحشتناکی طپش پیدا کرده بود و اشکاز چشمانم جاری شد اما درست وقتی بالاسر او رسیدم و تصور کردم واقعا مرده است اوایستاد و از من خواستگاری کرد، در آن لحظات هم خوشحال بودم و هم دوست داشتم او راواقعا بکشم چون مرا خیلی ترسانده بود.آن‌ها هفته پیش ازدواج کرده‌اند ( الکسی ) هدفش را اینگونه شرح می‌دهد: می‌خواستم اوبداند بدون من زندگی‌اش چقدر خالی خواهد بود و اینکه بعد از من چه احساسی خواهدداشت. نقشه‌ام عملی شد اما قول می‌دهم این آخرین بارم باشد.

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 | 9:33 | نویسنده : دلداده |
  • قیمت گوشی
  • بک لینک
  • جاوا اسكریپت